close
چت روم
داستان زن و مرد

داستان زن و مرد

داستان زن و مرد
زن و مرد 1مرد از راه می رسهناراحت و عبوسزن:چی شده؟مرد:هیچی ( و در دل از خدا می خواد که زنش بی خیال شه و بره پی کارش)زن حرف مرد رو باور نمی کنه: یه چیزیت هست.بگو!مرد برای اینکه اثبات کنه راست می گه ....لبخند می زنه زن اما "می فهمه"مرد دروغ میگه:راستشو بگو یه چیزیت هستتلفن زنگ می زنهدوست زن پشت خطهازش می خواد حاضر شه تا با هم برن استخر. از صبح قرارشو گذاشتنمرد در دلش خدا خدا می کنه که زن زودتر بره زن خطاب به دوستش: متاسفم عزیزم.جدا متاسفم که بدقولی می کنم.شوهرم ناراحته و نمی تونم تنهاش…
از همه جا از همه رنگ

امروز : چهارشنبه 07 فروردین 1398

خانه انجمن ورود ثبت نام آرشیو آپلود تماس با ما طراح قالب