close
چت روم
داستان معشوق مرده 2

داستان معشوق مرده 2

داستان معشوق مرده 2
ناگهان عباس احساس كرد موقع بوسیدن دختر نفس گرمی به صورتش خورد.عباس شك كرد باز صورتش را گرفت جلو بینیه دختر ولی اصلا نفسی وجود نداشت عباس همینطور كه صورت روبه رویبینیه دختر بود سینه ی دختر را فشار داد دید باز نفس گرم بیرون امد.عباس  ناباورانه خوشحال شد كه زندس و جنازه را تا شهره بعدی پیاده برد چون در ان شهر پدر دختر یعنی همون پادشاهبود و اگر زنده میشد دختر اون را از دست میداد پس تا شهر بعدی اون را پای پیاده برد و به پزشكی نشون دارد پزشكاون را برسی كرد و گفت نه این مرده .عباس باز نا امید نشد دخترك…
از همه جا از همه رنگ

امروز : جمعه 03 خرداد 1398

خانه انجمن ورود ثبت نام آرشیو آپلود تماس با ما طراح قالب